مــــُردم.
تو اتوبوس نشسته بودیم و داشتیم از یه شهری به یه شهر دیگه می رفتیم. نمیدونم از کجا به کجا می رفتیم اما داشتیم از جاده های سر سبز شمالی رد می شدیم. جاده خیلی قشنگ بود. من و پرستو کنار هم نشسته بودیم. امیر صندلی کنار ما بود و مامان هم صندلی پشت امیر بود. فقط همین ها رو دیدم اما حس می کردم هممون هستیم. راننده سبقت های خیلی بدی میگرفت و خیلی بد رانندگی میکرد. تا اینکه یه جایی رفت تو خط سبقت و داشت از 2 تا کامیون که جلومون بودن سبقت میگرفت که یهو یه کامیون خیلی بزرگ از روبرو اومد و راننده نتونست کنترل کنه و بهش حوردیم. این صحنه ها رو کامل حس کردم. وقتی اتوبوس ما و کامیون به هم خورد هیچ اتفاقی نیافتاد و هیچی تغییر نکرد فقط از بالای سر هممون یه موج شیشه ای رنگ بلند شد و رفت. اینجا بود که هممون فهمیدیم مردیم. رو کردم به پرستو و گفتم، إ، پرستو، دیدی مردیم؟ چه راحت. وای پرستو ما الان مردیم (اینا رو میگفتم و یه لبخندی رو لبام بود) به مامان نگاه کردم دیدم اونم داره میخنده امیر رو کرد به مامان و گفت، مامان دیدی او موج که از رو سرمون بلند شد مردیم. انگار جونمون بود که خارج شد. اینا رو میدیدم و هنوز داشتم با خودم میگفتم، اِ مردیم، ولی خوب شد هممون با هم مردیم دیگه کسی غصه نمیخوره. بعد به خودم گفتم. ارمغان الان که تو مردی میان سراغت و ازت میپرسن نماز چرا نمیخونی؟ تو چی میخوای جواب بدی؟ بعد با خودم گفتم، کاش زنده میشدم، کاش یه دفعه دیگه زنده میشدم که یهو از خواب بیدار شدم. باورم نمیشه این خواب بوده باشه که من دیدم. همون موقع زنگ زدم به عزیز دلم و براش تعریف کردم. ساعت حدود 5 و نیم صبح بود. بیگری هنوز پژوهشگاه بود.
من خیلی کم خواب میبینم. اگه هم ببینم یادم نمیمونه. مطمئنم این یه خواب معمولی نبود. .اقعا زنده بود. صبح حال خیلی عجیبی داشتم. من مطمئنم که دوباره زنده شدم مردن رو واقعا احساس کردم. خیلی راحت بود ترسناک نبود اصلا ولی از اینکه خدا دعوام کنه خیلی ترسیدم.
من باید بیشتر از اینی که خدا رو شکر میکنم، خدا رو شکر کنم. خدا بهترینها رو بهم داده باید خیلی شاکر باشم اما من نبودم.
خواب خیلی عجیبی بود. هنوز شک دارم واقعا خواب بوده باشه.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۸ ب.ظ توسط ارمغان
۱۳۸٧/٥/٢٢
دنیای آن طرف پل
یه عالمه حرف دارم که باید ثبتشون کنم.
میام مینویسم در اولین فرصت بدست آمده
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٤ ب.ظ توسط ارمغان
۱۳۸٧/٥/۳
من بی جنبه نیستم
من زنده ام
دارم بزرگ میشم. دارم از یه پل خیلی مهم رد میشم.
خیلی سخت گذشت اما دارم رد میشم و میرسم به آخرش.
هیچوقت فکر نمیکردم ١ ماه از وبلاگم دور بمونم و هیچ انرژی واسه رفتن به سراغش نداشته باشم. اما بالاخره تموم شد فکر و خیالم.
کلمات کلیدی: تولد حضرت زهرا. تولد حضرت علی. مبعث حضرت رسول. تولد امام زمان.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٠ ق.ظ توسط ارمغان
۱۳۸٧/۳/۳۱
اعتماد؟؟؟؟؟؟؟؟
خدای بزرگ
داره کلم سوت میکشه. آخه به کی میشه اعتماد کرد. حالم داره بهم میخوره. اینقدر فکرم درهم و برهم هستش که نمیتونم جمعش کنم و تخلیه اش کنم بگم چی داره میگذره توش.
خیلی کلافه ام.نمیخوام فکر کنم اما باید این کارو انجام بدم. از اونی که میترسیدم داره اتفاق میفته.
یکی نیست بگه آخه احمق تا الان کجا بودی؟ می خواستی تو این شرایط باشم تا حرفت رو بزنی؟ از همین چیزاست که اعصابم خورد میشه.
وای خدایا دارم دیوونه میشم.
این از این فکر و خیالی که باید جمعش کنم اینم از مارال.
دارم دیوونه میشم. آخه به کی اعتماد کنم؟ به چی شک نکنم؟
این دل لعنتی هم وسوسم میکنه.
دیشب بازم بارون اومد. بارون خیلی قشنگ داشت میبارید و آرومم کرده بود که مامان زنگ زد و جریان جناب دکتر رو تعریف کرد. داشتم دیوونه میشدم. منو بگو داشتم با بارون آروم میشدم و فکری که ازش میترسیدم اومد سراغم. الانم بابا بهم زنگ زد و باهام حرف زد
نمیدونم چیکا کنم با این کلافه بودنم. دلم میخواد زود تکلیف خودم رو بدونم اما باید صبور باشم و عاقلانه فکر کنم. من بزرگ شدم. من میتونم مثل همیشه به خودم مسلط بشم.
پ.ن ۱: من قوی هستم. به خودم و خدای خودم ایمان دارم.
پ.ن ۲: دعا کنین واسه مارالم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٥ ب.ظ توسط ارمغان
۱۳۸٧/۳/٢٦
عصبانیت .....
بازم امروز با یه دل پر غر اومدم. راستش عصبانی هستم. دلخور هستم. می خوام حرف بزنم ببینم کی میگه حرفام اشتباهه.
معتقدم وقتی یه نفر عصبانی بشه تو عصبانیت خیلی حرفا میزنه که تو فکر و دلش وجود داره. اگه تونستی وقتی عصبانی هستی خودت رو کنترل کنی اونوقت مردی. آدم وقتی تو وضعیت نرمال هست فکرش کار میکنه و مواظب حرفاش و رفتارش هست اما وقتی عصبانی میشه فکرش از کنترلش خارج میشه و خیلی حرفا و کارها انجام میده که درونش رو بیرون میریزه.
نمیتونم ببخشم حرفایی رو که بهم زد. نمیتونم ببخشم توهینی رو که بهم کرد. من مطمئنا عیب های زیادی دارم اما این دفعه مقصر نبودم. چی فکر میکردم . واسه چی رفتم سراغش اونوقت چی جوابمو داد. خیلی عصبانیم. هنوزم دارم خودم رو کنترل میکنم که حرفی نزنم که بعدا پشیمون شم. واسه همین فقط سکوت کردم. ترجیح دادم هیچی نگم تا بعدا پشیمون نشم. اما به خودم نمیتونم دروغ بگم. خیلی دلخورم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٤ ق.ظ توسط ارمغان
۱۳۸٧/۳/۱٥
حرم امام رضا........
مروز رفتم حرم. با مامان. چهارشنبهُروز زیارتی امام رضا (ع)
شب قبلش نیت کردم که برم حرم. مخصوصا اینکه التماس دعا زیاد با خودم برده بودم مشهد. یه التماس دعای مخصوص هم داشتم با خودم.
اوایل راه همه چی مهیا بود واسه رسیدن ما به حرم. فوری ماشین گیر اومد و تا جلوی حرم بردمون. تو تاکسی که بودم، موقع رفتن به حرم، یاد اون التماس دعای مخصوص افتادم و نذر کردم اگه چیزی که منتظرشه بیاد 14000 تا صلوات بفرستیم (7000 تا من 7000 خودش). همونجا شروع کردم و 1000 تا شو فرستادم بهش گفتم توام الان1000 تا بفرست بقیه اش رو بعد از اومدنش میفرستیم. نمیدونم انجام داد یا نه هرچند حدس میزنم تنبلی کرده باشه.
تو این همه مدت که حرم رفته بودم هیچ دفعه ای به شلوغی این دفعه نبود. حدود یک ساعت مونده به نماز ظهر رسیدیم حرم. اما اونقدر شلوغ بود که واسه من و مامان جا نبود واسه نماز جماعت خوندن حتی زیر زمین هم حتی واسه نماز جا نداشت. راستی یادم رفت بگم قبل از اینکه وارد حرم بشییم با مامان رفتم و چادر نماز خریدم. مثل همیشه از خریدن یه چیز جدید ذوق زده شدم. خیلی دوست دارم چادرم رو.
با مامان رو پله ها نشسته بودیم تا نماز تموم شه. نماز که تموم شد حرم یه مقدار خلوت تر شد و تونستیم بریم زیارت. اول رفتیم جلوی زریه و دلم حسی رو که میخواستم گرفت. یاد خیلی از دوستام افتادم. مخصوصا التماس دعای مخصوصی که با خودم آورده بودم. واسه یه دوست دیگه هم خیلی دعا کردم. واسه اینکه خدا اونی رو که لیاقتش رو داره وارد زندگیش کنه. دوستی که خیلی دوسش دارم و خیلی کمکم کرد و منم خیلی اذیتش کردم.
با وجود اینکه حرم خیلی خیلی شلوغ بود اما زیارت خیلی چسبید. دارالقران تعطیل بود و خیلی حیف شد که این دفعه هم نتونستم برم اونجا. این دفعه نماز حضرت زهرا رو خوندم. مامان میگفت این نماز رو بخونی هر حاجتی که داشته باشی رد خور نداره و روا میشه. منم خوندم به نیت اینکه ...........
پ.ن: جای همتون خالی بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٧ ب.ظ توسط ارمغان
۱۳۸٧/۳/۱٢
ارمغان داره میره خونه
فردا دارم میرم خونه. خیلی خوشحالم. راستی امروز آخرین روز کلاسهام بود. بالاخره ترم تموم شد و نق نق های ارمغان هم تموم شد. الان هم یه عالمه خوشحالم که فردا دارم میرم خونه. دلم یه عالمه واسه خونه تنگ شده. با رابی دارم میرم. امیدوارم حسابی بهمون خوش بگذره.
برم یه انرژی درست و درمون جمع کنم تا باز برگردم و برسم به درس و دانشگاه و بچه ها.
خدایا به امید تو.....
پ.ن: راستی هنوز بارون داره نم نم میباره و من از باریدنش حسابی خوشحالم. خیلی دوسش دارم. خدایا بارون رو همیشه بقر من ببارون.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٢ ب.ظ توسط ارمغان
۱۳۸٧/۳/۸
خاموشی ادامه دارد....
لعنت به این ذهن فراموشکار
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۸ ب.ظ توسط ارمغان
